این داستان یه جنگل خوش آب و رنگ و زیباست که همه حیوانات جنگل به خوبی و خوشی درونش زندگی میکردن تا یه روزی یه قانونی جدید توی این جنگل سبز گذاشتن. قانون جدید این بود که بچه ها باید همه مهارت های مختلف رو یاد بگیرن و باید تو همه این مهارتها و درسها عالی باشن. پس یه مدرسه باز شد و کلاسها شروع شد. توی کلاسها، شنا کردن، پروازکردن و دویدن رو به بچه عقاب، بچه یوز پلنگ و بچه دلفین یاد میدادن. بعد از 9 ماه آموزش، امتحانات شروع شد و نتایج امتحانات باعث شد هر سه ناراحت، ناامید و افسرده شدن، احساس میکردن ضعیف و ناتوان هستن و به درد هیچ چیزی نمیخورن.
یه روز لاک پشت پیر که ریش سفید اون جنگل بود همه حیوانات رو دور هم جمع کرد و گفت: « ببینید با بچه هاتون چه کردین، چقدر سر در گم و افسرده هستن، فکر میکنین این راه درسته؟! مگه یادتون رفته که هر کسی رو بهر هر کاری ساختن! پس به خودتون بیایین و بچههاتون رو از این وضعیت نجات بدین.
حیوانات جنگل به فکر فرو رفتن و تصمیم گرفتن اون قانون اشتباه رو بردارن. بعد از اون مدل پرورشی جدیدی شروع شد که توش هر بچه ای تمرکزش روی استعداد ذاتی خودش بود و اون رو پرورش میداد.
بچه عقاب تمرکزش رو پرواز بود، بچه دلفین روی شنا و بچه یوز پلنگ روی دویدن . این بار کارنامه هر سه تاشون عالی بود چون تمام تمرکزشون روی مهارتی بود که توانایی اون در درونشون وجود داشت. هر سه خوشحال و سرخوش بودن و به خودشون ایمان داشتن که میتونن بهترین خودشون باشن. خانوادهشون هم به اونا افتخار میکردن و دوباره صدای خنده و امید به جنگل برگشته بود؛














